دیده کی توانم بست ای صنم ز دیدارت چشمها شد خیره پیش چشم بیمارت
بلبل و چمن مفتون بر تو ای گل فتان آن بدل ثنا خوانت این بجان خریدارت
بر جمال و قد تو بدروسرشد قربان آن نثار گفتارت این فدای رفتارت
با رقیب کی مانم او بوصل ومن مهجور من ز خویش بیگانه او ندیدم اسرارت
اوبهارنوروزی من خزان آذر مه زان رسد همه گل زین رسدهمه خارت
دام و دانه ای افکند زلف و خال تو بر من بر امید آن دانه دل شده گرفتارت
بر سرم گهی بردل بر تنم گهی برجان ناوک مژه میزد ابروکماندارت
رخ ز من نهان کردی با رقیب بنشستی من ز هجر مینالم او زچشم عیارت
دیده و دلم گریان در شب وداع تو آن برو سلامت گفت این خدا نگهدارت
بر من و محمد بین کوچه و درت دیدیم
آن مقیم کویت شد این بپای دیوارت
منبع: پاتوق بچه های شهر پیشین