گلدان دل:

با صدای زنگی ، پنجره را باز می کنی
بسان صاعقه ای سر از پنجره بیرون می آوری، نگاهی می کنی، می روی
چه لحظه ای است آن نگاه کوتاه، با نگاهی در عمق جانم جاری می شوی
گویی با نگاهی، دنیایی را بدست آورده ام، ای کاش زمان در همان لحظه از حرکت باز ایستد
برق چشمی که چشمانم هیچگاه یارای مقاومت در برابر آن را نداشته است
من به یاد آن نگاهت
گریه های تلخم را مانند تبسم های شیرینت
دوست دارم
در گلدان دلم، گل های خاطره را می کارم تا هر لحظه با بوییدن آن گل ها خاطره ها را از یاد نبرم
گلدان دلم، گل هایی به پاکی عشق دارد
آیا تو نیز در گلدان دلت، گل خاطره ای از من داری. نمی دانم!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۰ ساعت توسط مريم
|