آنچه می شنوی ساز کج کوک سکوت است ...
دلم تنگ است این شب ها یقین دارم که می دانی
صدای غربت تن را از احساسم تو می خوانی
شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین
ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو می دانی
میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم
چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته می رانی؟
تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند
به خون آغشته ای ای دل،عجب امشب پریشانی!
هماره قلب بیمارم به یاد تو شود روشن
چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۱ ساعت توسط مريم
|