سرم را در تاریکی گودالها فرو می برم ، لباس سکوت بر تن می کنم و دیگر به تو نمی گویم بمان . کنار می روم تا راه زندگی خود را به تنهایی طی کنی ، می فهمم اما وانمود به نفهمیدن می کنم ، حس را در خود می کشم ، عشق را سرکوب می کنم تا با تنهایی خود خوش باشی ، من با خنجر زدن به روح وجسمم آنچه را که تو می خواستی برایت فراهم می آورم ، آسوده باش که به آنچه می خواستی رسیدی.... در حالی که حتی لحظه ای به آنچه من میخواستم فکر هم نکردی ، برای اعتراض نیست که این سخنان را می گویم بارها به تو گفته ام که قلب من از گدایی کردن عشق مستغنی است ، برای بر هم زدن روزهای آرامت هم نمی گویم ، تکرار این جملات برای این است که روز به روز بیشتر از گذشته از تو و زندگیت متنفر شوم تا زندگی کسی را مانند تو نابود نکنم ....!