دشت خیال :
دیشب آشفته حال در کوچه ، پس کوچه های
دشت خیال در پرسه چون باد بودم
دشت خیال من انتهائی داشت به وسعت بی انتهائی
دخترکان گیسوان بر باد داده
و باد با سر انگشتان سوسن
پیچک های وحشی بر تار موها می کاشت
و نسیم گیسوان سیاه با عطر یاس کبود عطر آگین می کرد
و هیچ شامه ای نگران از بوئیدن عطر یاس نبود
ماه بی واهمه از هجوم ابر های سیاه
در برکه ارام کوهستان ،زیبائی نگاه نقره ای اش را تکرار می کرد
و ستارگان در زیر نگاه تند و تیز شب پرستان
چشمک های دلربای خود را روانه کلبه های عشق می کردند
آندم که نفس اسمان می گرفت بی ترس از سرزنش ها
فریاد می زد و خواب خفته گان می آشفت
و چون دلش می شکست سیلاب باران
بر رخسار سیه دلان روزگار باریدن می گرفت
در دشت خیال من ، خواب هیچ پرنده ای پریشان نبود
و رسیدن به سحر گا هی روشن رویای شبانه ساکنین دشت بود
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت توسط مريم
|